|
سلام
امروز خاطراتی هر چند کم و گذرا از یک مرد بزرگ در اسفستان برایتان خواهم نوشت مردی که
واقعا مرد بوده و هست وخواهد بود او از ۵۰ سال پیش اسفستان خواهد گفت:
او می گوید در حدود ۶۰ سال پیش در اسفستان بدنیا آمده است آنهم در کنار تنوری داغ و آرام
که در آن زمان بهترین جا همان کنار تنور گرم بود ولی اگر کسی آنجا را نداشت یک جای گرم
مثل انبار کاه و یا طویله غنیمتی بود .
زنی که بچه بدنیا می آورد چند روزی از چشمها غایب بود و خجالت میکشید به صورت پدر و
مادر و بقیه فامیلان نگاه کند و هرگز و هرگز بچه خود را پیش بزرگترها بغل نمیکرد و نمی بوسید
و اگر بچه پسر بود ارج و قربی داشت و الا زیاد تحویلش نمیگرفتند و تنها قابله خوب روستا یک
زن زرنگ و ماهر بود که الآن نامش را بخاطر ندارد ولی سلطان خاطری را به خوبی همه بیاد
داریم که قابله بسیار ماهری بود.
پس از این موضوع برمیگردیم به نحوه امرار معاش که در طی روز فقط و فقط تکه نانی نعمت بود
و اگر در صبحانه مقداری شیر یا ماست بود که عروسی مان بود و ناهار شوربای پیاز بسیار از
همه نظر دل انگیز بود و ما آنرا هم نداشتیم ودر شب همه زود میخوابیدیم که هم در خوردن نان
و غذا صرفه جویی شود و هم صبح زود از خواب بیدار شویم و البته شب تاریک بدون چراغ هم
هیچ لذتی برای نشستن نداشت.
سرمای زمستان که میشد فقط و فقط تنوری سرد و بیروح کمی نجاتمان میداد و آنهم چون فقط
روزی یکبار روشن میشد دیگر برای شب گرمایی نداشت و ماهم که تعدادمان زیاد بود بهمدیگر
میچسبیدیم و میخوابیدیم تا گرممان شود و روزها را یا نوکر بودیم و برای چراندن گاوهای مردم
پولدار و خان ها میرفتیم و یا دنبال فضولات گاوی یا همان آزا که برای سوخت تنور بود.
من خودم گاوچران ضرغام خان و نیز ممتاز خان بودم و برای یک سال نوکری و گاوچرانی حدود
۳۰۰ کیلوگرم گندم میگرفتم به اضافه لقمه نانی که به ما میدادند ودر مقابل آن هر کاری داشتند
باید انجام میدادم و خئردا مالک ها هم مثل ما بدبخت و بیچاره بودند و زیر یوغ بزرگ مالکها و
خان ها زندگی بسر میکردند.
البته بعضی خانواده ها به لطف زمین و دامهایی که داشتند زندگیشان بد نبود و بهتر از بقیه
زندگی میکردند مثل :ممتاز خان- ضرغام خان -صادق خان-بهرام خان-کدخدا محمد-کدخداحسین
مرتض قصاب- و تعداد محدود دیگر که اسمشان یادم نیست.
زمستان که میشد دهقانان بدبخت اسفستان هدایایی برای خان ها و اربابان خود میبردند تا در
سال آینده درو کردن و کشاورزی زمینهایشان را به آنها بدهند و در این کار آنکس بیشتر موفق تر
بود که هدایای گرانبهاتری باخود میبرد و البته مردانی هم بودند که بدون بردن هدایا خودرا به زور
به خان ها تحمیل میکردند و هیچ باجی به آنها نمیدادند مثل:شادروان اشرف عمیدی که مردی
به بزرگی تمامی روزگاران بود و اسفستان به عقیده بنده هرگز مردی به این بزرگی را به خود
نخواهد دید .اشرف عمیدی مردی بود که خان ها از او چون بید میهراسیدند و برای همین بیشتر
عمر خود را در تبعید بود و مدام به شهرهای اردبیل و مراغه و بستان آباد و قره چمن تبعید میشد
اشرف عمیدی اولین فردی بود که باقدرت خدادای خود و غیرت بی مثالش به جنگ خان های
اسفستان برخاست و برای همین آزارها و نامهربانیها در این راه دید و همو بود که برای بار
اول به روستای اسفستان درگز یا همان وسیله درو را وارد کرد و کسی رایارای مقابله با او
نبود چون قبل از آن درو کردن در روستا فقط با داس بود و خان ها با آوردن درگز مخالف بودند.
از سویی دیگر دهقانان برای چاپلوسی و خوش خدمتی به خانه های خان ها میرفتند و کار مفت
میکردن که همان به یارریخ بود و البته در مواردی هم باید به آنان حق داد چون در مقابل نداری
و گرسنگی نمیتوان مقاومت کرد و این کار آنان برای امرا معاش بود وعیبی بر آنان نیست در
اسفستان همه تقریبا باهم فامیل بودند و آنهایی که فامیل نداشتند هم در دعواها شکست
میخوردند و هم مظلوم واقع میشدند.
بازیهای آنزمان ماللاها و قییش قاپدی و کللح قوردی و گیزلن پارانج و غیره بود که از همه بهتر
رفتن برای شکار بود که باسگهای تازی میرفتیم و خرگوش و کبک و بلدرچین شکار میکردیم و
آن موقع بود که من یه شکم پر گوشت میخوردم و البته روستا دارای سه تا قصاب خوب هم بود
که هر روز گوشت داشتند ولی برای پولدارها که ما پولدار نبودیم و گوشت را هفته ای یکبار یا
دوبار میخوردیم و خدا بیامرز پدرمان هم همیشه از این موضوع در رنج بود ولی جاره ای نداشت
چون تعداد ما زیاد بود و او تنها.
مردان خوبی هم داشتیم که من واقعا به شخصه خودم از آنها ممنون و متشکرم و در نداری ما
همیشه پشتیبان ما بودند مردانی چون:حاجی شووی-کربلایی عاباس-حاجی عزت-حاجی داداش
حاجی عزت-حسین خان -بهرام خان-و غیره
کشاورزی روستا بخاطر نداشتن آب بسیار بد بود و فقط گندم و جو و اگر همتی بود جالیز خربزه
و هندوانه که کار هرمردی نبود و فصل درو گندم و جو که تمام میشد تمام صحرا تبدیل به برهوتی
لم یزرع میشد و واقعا غم انگیز و ما باید در این کویر خشک گاوها را به چرا میبردیم و ضمنا بیگاری
هم میکردیم .شپش و بید و ساس تمام خانه هارا گرفته بود و تنها جای حمام کردن خزینه ای
بود که در وسط اسفستان یعنی خانه فعلی ابراهیم فخری بود و در آن استوانه بزرگی به نام خزنه
بود که همه باید در آن حمام میکردند و این خزنه محل تمام بیماریهای واگیردار بود و من الآن هم
در عجبم که چرا مردم اصلا بیمار نمیشدند و البته هرکس بیمار میشد واقعا رفتنی بود و کاری از
دست کسی برایش برنمی آمد و بغیر از این خزنه فقط در تابستان میتوانستیم در آبهای تمیز
رودخانه ها و چشمه های اسفستان که اصلی ترین آن رودخانه قمیشلی در طرف جنوب روستا
که از چشمه درمان بوینی اسفستان و روستای فرکوش سرچشمه میگرفت و آنهم تا آخر ماه
اردیبهشت فرصت بود و جای دیگر که واقعا استخر ملی اسفستان بود در ضلع شمالغربی روستا
یعنی آبگیری بنام گوول بود که همه در آن شنا میکردیم و قورباغه ها تنها دوست و ندیممان در آب
بودند و واقعا چه حالی میداد.
آب مشروب روستا از چند چشمه فراهم میشد که معذروف ترین آن بلاخ بود که در کنار گوول قرار
داشت و عصرعا چه خبرها که در آنجا نبود! دختران برای بردن آب می آمدند و پسرها هم بدنبال
آنان که چند کلمه ای حرف یزنند که البته عیبی هم نبود و کسی هم مثل الآن خرده نمیگرفت
وهر کس در گوشه ای برای خود عشق بازی میکرد و واقعا چه صحنه دلربایی بود.
ادامه دارد...
نویسنده: مهدی عمیدی وبلاگ اسفستان
اسفستان
|