تبليغاتX
اسفستان
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  آموزش اعداد در اسفستان

سلام

اینهم طریقه یاددادن اعداد در اسفستان زمان کودکی من  

بیر ایکی ، بیزیمکی
اوچ دؤرد ، قاپینی اؤرت
بئش آلتی ، ساموار آلتی
یئددی سه ککیز ، فیرنگیز
دوققوز اون قیرمیزی دون

یک ، یک ، یکه دانیشما
دو ، دو ، دومبالاخاج آشما
سه ، سه ، سه فئح دانیشما
چهار ، چهار ، چادراوی آشما
پنج ، پنج ، پنجره دن باخما
شش ، شش ، شیشمه سن الله
هفت ، هفت ، هفته بیجار تورشوسو
هشت ، هشت ، معلمدن قورخوسو
نه ، نه ، نخود ساتانسان
ده ، ده ، دخیل ساتانسان

نقدر خوشوما گلدی ،ائله هامی او گون اؤیره ندی

گؤره سن گئنه بئله معللیم لر وار؟

                                           اسفستان کهریزلری

اسفستان
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 21:25 روز 88/01/31
| لینک ثابت

  اسفستان گروه خیرین
سلام

مثل اینکه در اسفستان هم گروه خیری بنام این روستا افتتاح خواهد شد تا در

 کارهاخیر و نیز در امور کمک رسانی به مستمندان اسفستان شرکت کند از تمامی

 بانیان این کار گروه پیشاپیش تشکر و قدردانی کرده و برای تمامی عزیزان که در راه 

فرهنگ ایران و اسفستان کوشش میکنند التماس سلامت و سربلندی از درگاه ایزد

منان را داریم باشد ماهم به نوبه خود در این طرح بزرگ و خیر شرکتی هرچند کوچک

داشته باشیم . باتشکر از صابر علیزاده و قدرت عمیدی پدر ارجمندم.

اسفستان
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 21:50 روز 88/01/30
| لینک ثابت

  کاوه آهنگر

کاوه آهنگر

دادخواهي کاوه

‌در همين هنگام خروش و فريادي در بارگاه برخاست و مردي پريشان و دادخواه دست بر سر زنان پيش آمد و بي پروا فرياد برآورد که «اي شاه ستمگر، من کاوه ام، کاوه آهنگرم. عدل و داد تو کو؟ بخشندگي و رعيت نوازيت کجاست؟ اگر تو ستمگر نيستي چرا فرزندان مرا به خون مي کشي؟ من هجده فرزند داشتم. همه را جز يک تن، گماشتگان تو به بند کشيدند و به جّلاد سپردند. بدانديشي و ستمگري را اندازه ايست. بتو چه بدي کردم که برجان فرزندانم نبخشيدي؟ من آهنگري تهيدست و بي آزارم، چرا بايد از ستم تو چنين آتش بر سرم بريزد؟ چه عذر داري؟ چرا بايد هفده فرزند من قرباني ماران تو شوند؟ چرا دست از يگانه فرزندي که براي من مانده است برنمي داري؟ چرا بايد اين تنها جگرگوشه من، عصاي پيري من، يگانه يادگار هفده فرزند من نيز فداي چون تو اژدهائي شود؟»

ضحاک از اين سخنان بي پروا به شگفت آمد و بيمش افزون شد. تدبيري انديشيد و چهره مهربان بخود گرفت و از کاوه دلجوئي کرد و فرمان داد تا آخرين فرزند او را از بند رها کردند و باز آوردند و به پدر سپردند. آنگاه ضحاک به کاوه گفت «اکنون که بخشندگي ما را ديدي و دادگري ما را آزمودي تو نيز بايد اين نامه را که سران و بزرگان در دادجوئي و نيک انديشي من نوشته اند گواهي کني.» 

شوريدن کاوه

کاوه چون نامه را خواند خونش بجوش آمد. رو به بزرگان و پيراني که نامه را گواهي کرده بودند نمود و فرياد برآورد که «اي مردان بد دل و بي همت، شما همه جرأت خود را از ترس اين ديو ستمگر باخته و گفتار او را پذيرفته ايد و دوزخ را به جان خود خريده ايد. من هرگز چنين دروغي را گواهي نخواهم کرد و ستمگر را دادگر نخواهم خواند.» سپس آشفته بپاخاست و نامه را سر تا به بن دريد و بدور انداخت و خروشان و پرخاش کنان با آخرين فرزند خود از بارگاه بيرون رفت. پيشگير چرمي خود را بر سر نيزه کرد و بر سر بازار رفت و خروش برآورد که «اي مردمان، ضحاک ماردوش ستمگري ناپاک است. بيائيد تا دست اين ديو پليد را از جان خود کوتاه کنيم و فريدون والانژاد را به سالاري برداريم و کين فرزندان و کشتگان خود را بخواهيم. تاکي بر ما ستم کنند و ما دم نزنيم؟» 

سالاري فريدون

سخنان پرشور کاوه در دل ها نشست. مردمي که از بيداد ضحاک بجان آمده بودند در پي کاوه افتادند و گروهي بزرگ فراهم شد. کاوه با چرمي که بر سر نيزه کرده بود از پيش مي رفت و گروه دادخواهان و کين جويان در پي او مي رفتند، تا بدرگاه فريدون رسيدند.

فريدون نگاه کرد و ديد گروهي خروشان و دادخواه و پُر کينه از راه مي رسند و کاوه آهنگر با چرم پاره اي که بر سر نيزه کرده از پيش مي آيد. فريدون درفش چرمين را به فال نيک گرفت. به ميان ايشان رفت و به گفتار ستمديدگان گوش داد. نخست فرمان داد تا چرم پاره کاوه را با پرنيان و زر و گوهر آراستند و آنرا «درفش کاوياني» خواندند. آنگاه کلاه کيان بسر گذاشت و کمر برميان بست و سلاح جنگ پوشيد و نزد مادر خود فرانک آمد که «مادر، روز کين خواهي فرا رسيده. من به کارزار مي روم تا به ياري پزدان پاک کاخ ستم ضحاک را ويران کنم. تو با خدا باش و بيم بدل راه مده.»

چشمان فرانک پُر آب شد. فرزند را به يزدان سپرد و روانه پيکار ساخت. 

گرز گاو سر

فريدون دو برادر داشت ازو بزرگتر بودند. چون آماده نبرد شد نخست نزد برادران رفت و گفت «برادران، روز سرفرازي ما و پستي ضحاک ماردوش فرا رسيده. در جهان سرانجام نيکي پيروز خواهد شد. تاج و تخت کياني از آن ماست و بما باز خواهد گشت. من اکنون به نبرد ضحاک مي روم. شما آهنگران و پولادگران آزموده را حاضر کنيد تا گرزي براي من بسازند.» برادران به بازار آهنگران رفتند و بهترين استادان را نزد فريدون آوردند. فريدون پرگار برداشت و صورت گرزي که سر آن مانند سر گاوميش بود برزمين کشيد و آهنگران بساختن گرز مشغول شدند. چون گرز گاوسر آماده شد فريدون آنرا بدست گرفت و بر اسبي کوه پيکر نشست و به سرداري سپاهي که از ايرانيان فراهم شده بود و دمبدم افزوده مي شد روي به جانب کاخ ضحاک نهاد. 

فرستاده ايزدي

بادلي پر کين و رزمجو در پيش سپاه مي تاخت و منزل به منزل مي آمد تا شامگاه شد. آنگاه سپاه، بنه افکند و فريدون فرود آمد. درتيرگي شب جواني خوب روي پري وار نزد او خراميد و با او سخن گفت و راه گشودن طلسم هاي ضحاک و باز کردن بندها را به وي آموخت. فريدون دانست که آن فرستاده ايزدي است و بخت با وي يار است. شادان شد و چون خورشيد برآمد روي به جانب ضحاک گذاشت.

چون به کنار اروند رود رسيد به رودبانان پيغام داد تا زورق و کشتي بياورند و سپاه او را از آب بگذرانند. رئيس رودبانان عذر آورد که بي اجازه ضحاک نمي تواند فرمان بپذيرد. فريدون خشمگين شد و براسب نشست و بي پروا برآب زد. سرداران و سپاهيان وي نيز چنين کردند. رودبانان پراکنده شدند و به اندک زماني فريدون با سپاه خود از رود گذشت و به خشکي رسيد و به جانب شهر تاخت. 

گشودن کاخ ضحّاک

‌چون به يک ميلي شهر رسيد کاخي ديد بلند و آراسته که سر برآسمان داشت و چون نو عروسي زيبا بود. دانست که کاخ ضحاک ستمگرست. گرز گاوسر را بدست گرفت و پا در کاخ گذاشت. ضحاک خود در شهر نبود. نگهبانان کاخ چون نره ديوان پيش آمدند. فريدون گرز برسر آنها کوفت و آنان را از پاي درآورد. همچنان پيش مي رفت و ياران ضحاک را برخاک مي‌انداخت تا به بارگاه رسيد. تخت ضحاک آنجا بود. تخت را بدست آورد و برآن نشست. سپاهيان فريدون نيز در کاخ ضحاک جا گرفتند.

آنگاه فريدون به شبستان ضحاک که دختران خوب روي درآن گرفتار بودند درآمد و شهرنواز و ارنواز دختران جمشيد را که از ترس هلاک رام ضحاک شده بودند بيرون آورد. دختران جمشيد شادي کردند و اشک بر رخسار افشاندند و گفتند «ما سال ها در پنجه ضحاک ديوخو اسير بوديم و از ماران او رنج مي برديم. اکنون يزدان را سپاس که بدست تو آزاد شِديم.»

فريدون به تخت نشست و شهرنواز و ارنواز را بر راست و چپ خود نشاند و نويد داد که به زودي پي ضحاک را از خاک ايران خواهد بريد. 

گزارش کندرو به ضحّاک ‌

کليد گنج هاي ضحاک بدست مردي بود بنام «کندرو» که با آنکه بيدادگري را چندان دوست نمي داشت نسبت به ضحاک بسيار وفادار بود. کاخ ضحاک نيز بدست وي سپرده بود. چون به کاخ درآمد ديد جواني نيرومند و سرو بالا برتخت ضحاک نشسته و گرزي گاوسر بدست دارد و شهرنواز و ارنواز را نيز بر دوطرف خود نشانده و به شادي و رامش مشغول است.

کندرو آرام پيش رفت و نماز برد و فريدون را ثنا گفت و ستايش کرد. فريدون او را پيش خواند و فرمان داد تا بزمي بسازد و خواننده و نوازنده بخواند و خواني رنگين فراهم کند.

کندرو فرمان برد و هرچه فريدون دستور داده بود فراهم کرد. اما چون بامداد شد پنهان براسب نشست و تازان به نزد ضحاک رفت و گفت «اي شاه، پيداست که بخت از تو روي پيچيده. سه جوان دلاور از کشور ايران با سپاه فراوان به کاخ تو روي آوردند. از آن سه آنکه کوچکتر است گرزي گران چون پاره اي کوه بدست دارد و خورشيدوار مي‌درخشد و اوست که همه جا پاي پيش مي نهد و سروري دارد. به کاخ تو درآمد و برتخت نشست و همه کسان و پيروان تو فرمانبردار او شدند.»

ضحاک برگشتن بخت را باور نداشت. گفت «نگران مباش شايد اينان به مهماني آمده اند. از آمدن آنان شاد بايد بود.»

کندرو گفت «شاها، اين چگونه مهماني است که با گرز گاو سر به مهماني مي آيد و آنرا بر سر نگهبانان قصر مي کوبد و برتخت تو مي نشيند و آئين ترا زير پا مي گذارد؟.»

ضحاک گفت «غمگين مباش، گستاخي مهمان را مي توان به فال نيک گرفت.»

کندرو فرياد برآورد که «اي شاه، اگر اين دلاور مهمان است با شبستان تو چه کار دارد؟ اين گونه مهماني است که زنان تو شهرنواز و ارنواز را از شبستان تو بيرون کشيده و با آنان راز مي گويد و مهر مي ورزد؟».

ضحاک چون اين سخن بشنيد چون گرگ برآشفت و در خشم رفت و برکندرو غضب کرد و زبان به دشنام گشود. سپس سراسيمه براسب نشست و با سپاهي گران از بيراهه روي به جانب فريدون گذاشت. 

نبرد ضحّاک و فريدون

چون ضحاک با سپاه خود به شهر رسيد ديد همه مردم شهر از پير و جوان بر او شوريده و فريدون را به سالاري پذيرفته اند. مردمان چون از رسيدن سپاه ضحاک آگاه شدند يکباره برآنان تاختند. سپاهيان فريدون نيز به ياري آمدند. از بام و ديوار سنگ و خشت چون تگرگ بر سر سپاه ضحاک مي ريخت. هنگامه جنگ چنان گرم شد که از گرد کارزار آسمان تيره گرديد و کوه به ستوه آمد.

ضحاک برخود مي پيچيد و از رشک و حسد خون مي خورد. وقتي دانست از سپاهش کاري ساخته نيست از لشکر جدا شد و پنهان به کاخ خود که بدست فريدون افتده بود درآمد. ديد فريدون بجاي وي فرمان مي دهد و زر و گوهر مي بخشد و ارنواز و شهرنواز نيز به خدمت او درآمده اند.

آتش رشکش تيزتر شد. خنجري آبگون از کمر برکشيد و به جانب دختران جمشيد شتافت تا آنان را هلاک کند. فريدون بيدار بود. چون باد فراز آمد و گرز گاوسر را برافراخت و سخت بر سر ضحاک کوفت. ترک ضحاک از آن ضربت سهمگين خرد شد و ستمگر ناتوان برخاک افتاد. فريدون خواست به ضربه ديگر او را نابود سازد که باز پيک ايزدي ظاهر شد و به فريدون گفت «او را مکش، او را در بند کن و در کوه دماوند زنداني ساز. زمان کشتن وي هنوز نرسيده.» 

ضحاک در زندان

‌پس فريدون بندي ازچرم شير فراهم کرد و دست و پاي ضحاک را سخت به بند پيچيد و او را خوار و زار بر پشت اسبي انداخت و به جانب کوه دماوند برد. درآنجا غاري ژرف بود. فرمود تا ميخ هاي کلان حاضر کردند و ضحاک بيدادگر را در غار زنداني ساخت و بند او را بر سنگ کوفت تا جهان از وجود ناپاکش آسوده باشد. آنگاه فريدون بزرگان و آزادگان را گرد کرد و گفت «ضحاک ستم بيشه سال ها جور کرد و مردم اين ديار را به خاک و خون کشيد و از آئين يزدان و رسم داد و نيکي ياد نکرد. يزدان پاک مرا برانگيخت که روي زمين را از آفت ستم او پاک کنم. خدا را سپاس که توفيق يافتم و برستمگر چيره شدم. ازمن جزنيکي و راستي و آئين يزدان پرستي نخواهيد ديد. اکنون همه کردگار را سپاس گوئيد وسلاح جنگ را به يکسوگذاريد وبسرخان ومان خود رويد و آرام و آسوده باشيد.»

مردمان شاد شدند و فرمان بردند. فريدون برتخت شاهي نشست و بداد و دهش پرداخت. رسم بيداد برافتاد و جهان آرام گرفت.

                                         اسفستان کهریزلری

اسفستان
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 22:36 روز 88/01/29
| لینک ثابت

  کوروش بزرگ و اسفستان

« ای رهگذر ، من كوروش هستم كه پادشاهی جهان را به ایرانیان

 دادم ، به مشتی خاك كه پيكرم را در برگرفته رشك مبر »

 

وبلاگ اسفستان کهریزلری

اسفستان
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 18:41 روز 88/01/28
| لینک ثابت

  کلنل پسیان

اسفستان کهریزلری

محمدتقی معروف به کلنل محمدتقی خان پسیان در سال ۱۲۷۰ ش. در تبریز زاده شد. رستم بیگ جد خاندان پسیان بعد از عهدنامه ترکمنچای و جدایی شهرهای قفقاز از ایران زندگی زیرسلطه بیگانگان روس را برنتابید و به تبریز مهاجرت کرد. رستم بیگ و پدر محمدتقی یاور محمد باقرخان روابط نزدیکی با مقامات با نفوذ تبریز از جمله میرزاتقی خان امیرکبیر داشتند. فرزندان رستم بیگ همگی از مقامات نظامی بودند و بعضی چون علیقلی و غلامرضا در جنگ با انگلیس در شیراز کشته شدند. محمدتقی در منزل و مدرسه لقمانیه تبریز به تحصیل علوم و زبانهای خارجی پرداخت و در پانزده سالگی به مدرسه نظام تهران راه یافت.

 خدمت نظام

پنج سال در این مدرسه آموزش دید و در سال آخر تحصیل از سوی وزارت جنگ با درجه ستوان دومی خدمت ژاندارمری درآمد. پس از دو سال خدمت به درجه سروانی ارتقا یافت. در ۱۲۹۱ ش. با سمت معلم و مترجم در مدرسه ژاندارمری یوسف آباد به کار خود ادامه داد. سپس به عنوان فرمانده گروهان به مأموریت همدان اعزام شد. بعد از برقراری امنیت راه همدان به تهران بازگشت و با اتمام دوره به درجه سرگردی ارتقا یافت و به پاس موفقیت در مأموریت همدان از وزارت جنگ مدال طلای نظامی گرفت.


هم زمان با انتصاب او به فرماندهی گردان همدان جنگ جهانی اول آغاز شد. با تشکیل دولت مهاجرین در صف مقدم وطن خواهان حکومت مهاجرین قرار گرفت و در ۱۲۹۴ شمسی حمله معروف «مصلی» به روسها حمله کرد و ضمن شکست دادن و خلع سلاح آنها همدان را از منطقه نفوذ نیروهای روسیه خارج ساخت. پسیان و یاورعزیزالله خان ضرغامی دفاع از همدان را در مقابل هجوم قوای روسی سازماندهی کردند اما به سبب برتری کمی و کیفی ارتش روسیه ناگزیر از عقب نشینی به کرمانشاه شدند.

در آنجا به سبب عدم اتحاد و کمبود اسلحه پیروزی غیرممکن شد و نیروهای وطن خواه به سرزمین عثمانی پناه بردند. پس از این ناکامی پسیان از فرماندهی قوا کناره گیری کرد و برای درمان به آلمان رفت. در آلمان تحصیلات نظامی را ادامه داد نخست در نیروی هوایی آلمان و سپس در پیاده نظام به تحصیل و تمرین همت گمارد.

 خدمت در خراسان

به دنبال تغییر اوضاع و پایان گرفتن جنگ جهانی اول در ۱۲۹۷ خ به ایران بازگشت. در همان سال و به دنبال سقوط دولت وثوق الدوله دوباره به خدمت ژاندارمری دعوت شد و به درجه کلنلی (سرهنگی) ارتقا یافت و در دولت مشیرالدوله به فرماندهی ژاندارمری خراسان منصوب گردید.

مأموریت او با والی گری قوام السلطنه در خراسان مصادف بود. کلنل با هدف ساماندهی ژاندارمری خراسان مأموریت خود را آغاز کرد اما پس از چهار ماه فعالیت برای اصلاح امورمالی و اداری ژاندارمری به سبب کمبود منابع مالی و کارشکنی قوام با ناکامی روبرو شد. وی همچنین به بهانه مقابله با هجوم احتمالی بولشویکها به تشکیل نیرویی ملی در کنار نیروی ژاندارمری اقدام کرد.

کلنل روز (۱۳ فروردین ۱۳۰۰) والی را بازداشت کرد و تحت الحفظ به تهران اعزام داشت.روز بعد سیدضیاء کلنل را به سمت والی نظامی خراسان منصوب کرد. پانزدهم فروردین در مشهد حکومت نظامی اعلان شد و به دنبال آن در مدتی اندک یاغیان و اشرار عشایر خراسان سرکوب شدند و امنیت برقرار گردید محمدتقی خان بدهی مالیاتی قوام السلطنه را با ضبط اقلام هنگفتی از اموال و املاک او برای وصول کرد بهای نان و گوشت را کاهش داد و مواجب عقب افتاده افراد نظامی را پرداخت کرد همچنین رسیدگی به سوءاستفاده‌های متولیان آستان قدس و قوام السلطنه راآغاز کرد.

حکومت سیدضیاءالدین بیش از سه ماه طول نکشید و در ۴ خرداد ۱۳۰۰ فرمان عزل او صادر و به همه ایالات مخابره شد. ده روز بعد قوام السلطنه که ظاهراً در زندان حکم صدارت خود را دریافت کرده بود کابینه خود را به حضور شاه معرفی کرد. امور استحفاظی و انتظامی مرکز و حومه به سردارسپه سپرده شد. پیشتر در ۷ خرداد ۱۳۰۰ فرمان تلگرافی شاه به خراسان رسیده بود که بنابر آن کلنل در فرماندهی قوای نظامی خراسان باقی می‌ماند ولی از دخالت در امور حکومتی منع می‌گردید.

در (۱ مرداد ۱۳۰۰) نجدالسلطنه استعفا کرد و کلنل به استقلال به حکومت پرداخت دولت، نجفقلی خان صمصام السلطنه بختیاری را به ولایت خراسان منصوب کرد و او ضمن تلگرام مورخ (۹ مرداد ۱۳۰۰) کلنل را تا ورود خود به سمت کفیل ایالت تعیین کرد. کلنل ضمن اظهار اطاعت تصریح کرد که اعتقاد و اطمینانی به رئیس الوزرا ندارد و به همین دلیل حاضر به قبول هیچ خدمتی نیست و نمی‌تواند «با داشتن ا قتدار ظلم را دیده و چشم پوشی» کند. صمصام السلطنه با تضمین شرافت ایلاتی نسبت به کلنل ابراز اعتماد و از خدمات او قدردانی کرد و کلنل در پاسخ «تشریف فرمایی» صمصام السلطنه را موجب ا میدواری دانست.

در حالی که ابراز اعتماد کلنل نسبت به صمصام السلطنه آرا مشی در مشهد پدید آورده بود ناگهان صمصام کنار رفت و کلنل گلروپ رئیس ژاندارمری به خراسان وارد شد. اما محمدتقی خان از آنجا که احساس خطر می‌کرد که کلنل گلروپ او را عزل کند گلروپ را به تهران بازگرداند. در اطراف خراسان نیز قبایل ازخود سرکشی نشان می‌دادند. پس از بازگرداندن گلروپ به تهران از اواخر مرداد ۱۳۰۰ روابط کلنل با حکومت مرکزی به بن بست رسید.

 کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹

پس از کودتای (۳ اسفند ۱۲۹۹) و روی کار آمدن دولت سیدضیاءالدین طباطبائی، کلنل محمدتقی خان پسیان طبق دستور رئیس دولت اقدام به دستگیری قوام‌السلطنه کرد (۱۳ فروردین ۱۳۰۰) و او را تحت الحفظ به تهران فرستاد اما پس از مدتی سید ضیاءالدین متواری شد و قوام‌السلطنه خود به نخست‌وزیری رسید و کشمکش میان کلنل و قوام شروع شد. قوام‌السلطنه، نجدالسلطنه را به حکومت خراسان گمارد. اما کلنل که از حکومت قوام‌السلطنه بیمناک شده بود به فکر طغیان افتاد و مصمم گردید که خود زمام امور خراسان را در دست بگیرد. بدین نیت هنوز چند روزی از کفالت نجدالسلطنه نگذشته بود که بدون بهانه و بی مقدمه شخص نامبرده را توقیف کرده، اداره حکومتی را خود در دست گرفت و جمعی از ارباب نفوذ شهر که مخل امنیت می‌شمرد توقیف و تبعید نمود.

در مرداد ۱۳۰۰ دولت بار دیگر صمصام‌السلطنه بختیاری را به حکومت خراسان منصوب کرد و صمصام‌السلطنه نیز برای دلجویی یا فریب کلنل محمدتقی خان پسیان با آگاهی از محبوبیت و نفوذ او در خراسان او را طی حکمی به کفالت ایالت خراسان منصوب نمود و با او مدارا نمود.

اما در اواخر مرداد ۱۳۰۰ قوام‌السلطنه با کلنل علناً مخالفت کرد و بدو پیشنهاد نمود تحت شرایط زیر کشور ترک کند: ۱. کلنل حقوق دو ساله خود را برداشته به اروپا مسافرت کند. ۲. محاسبات را ظرف ۱۵ روز بسته و امور ایالت را به تولیت آستانه واگذار نماید. ۳. به کلیه افسران ژاندارم و اهالی محل دولت تأمین دهد. ۴. از طرف دولت به قوای ایلیات توصیه خواهد شد که با کلنل مدارا کرده او را به سرحد برسانند.

اما کلنل این پیشنهاد را نپذیرفت و قوام طی تلگرافهایی برای حاکمان و خوانین منطقه کلنل را یاغی و متمرد خواند و دستور شورش برعلیه او را صادر کرد. بدین ترتیب سردار معزز والی بجنورد، شجاع‌الملک رئیس ایل هزاره، شوکت‌السلطنه و سید حیدر رؤسای طوایف سریری و سالار خان بلوچ جهت جنگ با کلنل بسیج شدند.

امیر شوکت‌الملک خواهان خاتمه قضیه با صلح و آشتی بود و در حالی که شرایط ملاقاتی را با کلنل در گناباد فراهم نمود، سردار معزز با کردهای قوچانی به شهر قوچان حمله کرده ژاندارمری را خلع سلاح نموده و قوچان را متصرف شدند.

 قتل

دولت کلنل را یاغی و خودسر معرفی کرد و او نیز مستقلا به حکومت پرداخت و حتی حزب ملی به کمک او در خراسان تشکیل شد. در این هنگام سردار معزز حاکم بجنورد که پیشتر قول همکاری به کلنل داده بود خیانت کرد و کردهای قوچانی را به شورش واداشت. شورشیان با حمله به بجنورد و خلع سلاح ژاندارم‌ها شهر را به تصرف درآوردند. کلنل برای دفع کردان شمال شبانه با گروهی از افسران و ژاندارمها به سوی قوچان شتافت و در تپه‌های داوودلی جعفرآباد با کرد‌ها مواجه شد و جنگید.

کمی نفرات و کاهش مهمات و مکر دشمن تا عصر )(۹ مهر ۱۳۰۰) عرصه را بر کلنل و قوای ژاندارم تنگ کرد. فرستادگان او برای آوردن مهمات از جعفرآباد به جبهه بازنگشتند و فرمانده خود را تنها و بدون مهمات رها کردند. کلنل یکه و تنها در حالی که محاصره شده بود تا آخرین فشنگی که داشت جنگید و کشته شد. کردهای قوچانی پس از نبرد سرش را از تن جدا کردند و به قوچان بردند. به این ترتیب قیام محمدتقی خان پسیان که از (۱۲ فروردین ۱۳۰۰) شروع شده بود در نهم مهر همان سال پایان گرفت.

از سخنان محمدتقی پسیان: مرا اگر بکشند قطرات خونم کلمه ایران را ترسیم خواهد کرد و اگر بسوزانند خاکسترم نام وطن را تشکیل خواهد داد.

 سنگ قبر

در تشییع جنازه کلنل محمدتقی خان پسیان در سال ۱۳۴۰ هجری قمری (۱۳۰۰ شمسی) عارف قزوینی شعری برای سنگ قبر وی سرود و بر روی این سنگ قبر حک شد.

این سر که نشان سرپرستی‌ست امروز رها ز قید هستی‌ست
با دیدهٔ عبرتش ببینید کاین عاقبت وطن‌پرستی‌ست
اسفستان
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 14:0 روز 88/01/28
| لینک ثابت

  اسفستان و وبلاگهاش
سلام

من بیلمیرم نیا بس بوقدر وبلاگ اسفستان واریمیز ولی فقط مطلب لری

اوردان بوردان اوغورریب و یازیریخ و هئش اوزوموزدن بیر کلمه مایه قویوب

ویازمیریخ کی لااقل گئدیب بی فایده مطلبلری گتیریب مردما و اسفستان

گوزل جوانلارینا تحویل وئرمییک .و بونی بیلک کی اخباری هر کس گئدیب

خبرگزاری لرده اوخور و نیازی یوخدی بیز اولاری گتیرک بیرده یازاخ کاش

اسفستان وبلاگلاری دا بونا توجه ائلیه لرها!!!!

اسفستان
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 22:44 روز 88/01/27
| لینک ثابت