تبليغاتX
اسفستان
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  دغدغه
 

کجا بودم این همه وقت
که حالا بخواهد شاخ بشود برایم
این بغض تن لش

کجا بودم
این هم سال
که که کودکی ام می ریخت
از لای انگشت هام
مثل دانه های اسمارتیز:
رنگ و وارنگ

تو گویی که صد سال
سریده روی برف لیز و
دور تر شده
اینطور که من برده امش از یاد
(لابد!)

و انگار زندگی ام یک دوچرخه سواری ست
برای اول بار
که پدر رها کند تَرک را

زمین نمی خوری و می روی
اما نگاهت به پشت سر
دوخته که
هی...
کسی بگیرد این تَرک چرخ را

                                          اسفستان اوغلی

شعر
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 21:33 روز 88/02/30
| لینک ثابت

  اسفستان بیوگرافی سی

سلام

آقا هرکسین اسفستان موریدینده و تاریخ اسفستان باره سینده اطلاعات واردی

لطفا پست ائلسین بیزده استفاده ائلییک چون بیلیسوزکی اسفستان باره سینده

و تاریخ اسفستان موریدینده اطلاعات چوخ آزدی پس ممنون و متشکرم اگر همکاری

ائله سوز.

اسفستان
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 18:13 روز 88/02/28
| لینک ثابت

  اسفستان اوغلی

کسی را دوست بدار که تورا دوست دارد نه کسی را که تو اورا دوست داری

دوستی با دوست که تورا دوست دارد همیشه پایدار است .


                                                   اسفستان اوغلی
اسفستان
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 22:0 روز 88/02/26
| لینک ثابت

  زندگی هست

  آن روزها

 آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان های پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها

 به یکدیگر

آن  بام های   بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

ان روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید

چشمم  به روی هرچه می لغزید

آنرا چو شیر تازه مینوشد

گویي میان مردمکهای

خرگوش نا ارام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشتهای ناشناس جتجو میرفت

شبها بهنگل های تاریکی فرو می رفت

 آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم ،

هر دم به بیرون ، خیره میگشتم

پاکیزه برف من ، چو کرکی نرم ،

آرام میبارید

 بر نردبام کهنه ء   چوبی

بر رشته ء سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

وو فکر می کردم به فردا ، آه

فردا –

حجم سفید لیز .

با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز میشدئ

و با ظهور سایه مغشوش او، در چارچوب در

 که ناگهان خود را رها میکرد در احساس سرد نور –

 وطرح سرگردان پرواز کبوترها

. در جامهای رنگی شیشه

فردا ...

 گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های با طل را

از مشق های کهنه ء خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه میگشتم افسرده 

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک میکردم

 آن روزها رفتند

آن روزهای ذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

ان روزهای هر سایه رازی داشت

هر جعبه ئ صندوقخانه ء سر بسته گنجی را نهان میکرد

هر گوشه ، در سکوت ظهر ،

گویی جهانی بود

هرکس از تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

 آن روزها رفتند

آن روزهای عید

ان انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع اکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار میکردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

 بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن مشد ، کش میامد ، باتمام

لحظه های راه می آمخت

و چرخ میزد ، در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سوی حجم

های رنگی سیال

و باز میامد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت ، که میریخت ،

که میرخت

  آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای  جسم

آن روزهای آشنایی های محتاطانه، با زیبایی رگ های

آبی رنگ

دستی که  با یک گل از پشت دیواری صدا میزد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر  ، بر این دت مشوش ،

مضطرب ، ترسان

و عشق ،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را باز گو میکرد

در ظهرهای گرم دودآلود

ما عشقمان را در غبار کوچه میخواندم

ما بازبان ساده ء گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه

میبردیم

و به درختان قرض میدادیم

و توپ ، با پیغامهای بوسه در دستان ما میگشت

و عشق بود ، آن حس مغشوشی که در تاریکی

هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و ذبمان میکرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسمهای دزدانه

آن روزها رفتند

آن روزها مپل نباتاتی که در خورشید میپوسند

از تابش خورشید، پوسند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت .

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد ، اه

اکنون زنی تنهاست

                                          اسفستان اوغلی

شعر
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 18:58 روز 88/02/23
| لینک ثابت

  اسفستان آبشار میراکی

سلا م   تقدیم از اسفستان اوغلی مهدی

عکس
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 20:32 روز 88/02/22
| لینک ثابت

  گلادیاتور اسفستان

پدر آبان امیر ارتش بود.
خشک و رسمی .اونقدر که من از نزدیک شدن به دنیاش می ترسیدم.
همیشه وقتی می رفتم خونه آبان اینا که باباش نباشه.
یادم نمیاد تو زندگیم از کسی ترسیده باشم.ولی پدر آبان چیز دیگه ای بود.
تو تموم این سالها حتی لبخند ش رو هم ندیده بودم.
اونروز وقتی آبان زنگ زد و گفت:"رییس قبیله کارت داره "خشکم زد.
یه آن آرزو کردم کاش با دختر رییس قبیله دوست نبودم!
گوشی تو دستم یخ کرد بلند گفتم:آبان قول نمی دم هرچی بابات گفت مثل تو خفه شم و هیچی نگم!
آبان بی معطلی گفت:سمانه بس کن. صدبار گفتی منم صدها بار جواب دادم که بابامه!
با عصبانیت گفتم:پدر توئه خودتم می دونی...من با بابات کاری ندارم...گوشی قطع شد!
تا دم در خونه آبان هنوز مطمئن نبودم می خوام برم تو یا نه.
حتی وقتی زنگ رو زدم از جلو چشمی آیفن رفتم کنار تا اگه نتونستم نرم تو خونه .
ولی پدر آبان بدون پرسیدن سوالی در رو باز کرد.
احساس می کردم وارد دادگاه شدم به جرمی که هنوز چیزی ازش نمی دونستم.
پدر آبان بی مقدمه گفت:سمانه تو تنها دوست دختر من هستی و می دونی که من از رفت و آمد زیاد خوشم نمیاد ولی می خوام ازت خواهش کنم در هیچ شرایطی دختر من رو تنها نذار.
بعدم خداحافظی کرد و رفت.
رو کاناپه وا رفتم.روم نمی شد خودم رو تو آینه نگاه کنم.
رییس قبیله پدر تر از اونی بود که فکر می کردم.

                                                           اسفستان مهدی 

اسفستان
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 17:55 روز 88/02/17
| لینک ثابت