تبليغاتX
اسفستان
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  ترکی شعر

 

غيب دن يئتدي بيزه مژده کي جانانه گلير

نازنين زلف پريشانه چکيب شانه گلير

عزت و شوکت ايله اول بت فرزانه گلير

قيل تماشا گوزوم اول سرو خرامانه گلير

توکمگه عاشيقي نين قانيني مردانه گلير


اولدي مايل يئنه بير آفت دورانه کونول

آز قاليب شعله چکيب عشق اودونا يانه کونول

جان فدا ائيله گيلن اول شه مردانه کونول

باخيبان سئير ائله اول مه تابانه کونول

قيل تماشا گوزوم اول مهر درخشانه گلير


ائيلدي ماه رخي عاشيقيني ياد گئنه

اولدي ويرانه کونول مژده دن آباد گئنه

دل اولوب غصه و غمدن بو گون آزاد گئنه

باده ي وصل رخ يارايله دلشاد گئنه

مي وحدتدن اولوب گور نئجه مستانه گلير


روز اول کي گوزوم اول مه تابانه باخيب

گوزونون ياشي ايله دجله لر عمانه آخيب

اشکيمين دانه سي گردنينه عقده ساليب

قدي خجلت اودونا سرو خرامانه ياخيب

اوزي صد طعنه ويريب يوسف کنعانه گلير


گل بيخار آچيليب گلشن جان ايچره بو گون

روح تک جلوه ائدير ملک روان ايچره بو گون

يوخ اونون تک داها بير شاه جهان ايچره بو گون

عدل کسراني قيليب کسر شهان ايچره بو گون

شوکتي وئردي شکست تخت سليمانه گلير


اي خوش اول دم کي شهيم عاشيقيني ياد قيلا

لطف ايله رحم قيليب صيديني آزاد قيلا

ملک اسلامي ترحم ايله آباد قيلا

دشمني خار ائديب دوستلاريني شاد قيلا

تا ذليل ائلييه کفاري مسلمانه گلير

شعر
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 17:54 روز 88/09/04
| لینک ثابت

  عیسابالا
متن آهنگ از : عیسی بالا یا عیسی باربد خنیا گر آذربایجان
 
 

ای دختر، دختر که هستی؟

 

از سیب هم سرختری

 

پدر و مادرت تو را پرورده اند

 

همچون ستاره صبح گاهی هستی

 

خورجینت را باز کن و چاقویت را در بیاور

 

سیب را ببرو قاچ قاج به یار بده

 

 

ای دختر کمرت باریک است

 

سینه هایت همچو غنچه هستند

 

منکه عاشق توام

 

قلبم بدنبال تو است

 

خورجینت را باز کن و چاقویت را در بیاور

 

سیب را ببرو قاچ قاج به یار بده

 

 

ای دختر لبانت را غنچه نکن

 

غنچه کرده و قلب مرا آزار مده

 

منکه تو را دوست دارم

 

بیا و ازارم مده

 

خورجینت را باز کن و چاقویت را در بیاور

 

سیب را ببرو قاچ قاج به یار بده.
 

آی قیز کیمین قیزیسان؟

 

آلمادان قیرمیزیسان

 

آتان انان بسله میش

 

صوبحون دان اولدوزوسان

 

آچ خورجونون، آل پیچاقین

 

کس آلمادان ور یارا دیلیم دیلیم دیلیم دیلیم

 

 

آی قیز بئلین اینجه دیر

 

ممه لرین غونچادیر

 

منکی سنی سومیشم

 

اوره ییم دالینجا دیر

 

آچ خورجونون، آل پیچاقین

 

کس آلمادان ور یارا دیلیم دیلیم دیلیم دیلیم

 

 

آی قیز دوداقین بوزمه

 

بوزوپ قلبیمی اوزمه

 

منکی سنی سومیشم

 

اوره گیمی گل اوزمه

 

آچ خورجونون، آل پیچاقین

 

کس آلمادان ور یارا دیلیم دیلیم دیلیم دیلیم
شعر
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 1:10 روز 88/08/22
| لینک ثابت

  اسفستان عشاق

در خواستهای من از خدا

 

از خدا خواستم تا دردهایم را التیام بخشد

خدا پاسخ گفت:

مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید

 درمان دردهایت را بجویی.

از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد

خدا پاسخ گفت :

آفریده من آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب

 گذراست

از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند

خدا پاسخ گفت بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختی است عطا

شدنی نیست بلکه آموختنی است

از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد

خداوند پاسخ گفت:

نازنینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست

از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی ده

د

خداوند پاسخ گفت:

مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری ا زدنیا و نزدیکی به من است

از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد

خداوند پاسخ گفت :

پرورش روح تو با تو اما آراستن آن با من

از خدا خواستم تا از لذایذه دنیا سرشارم سازد

خداوند پاسخ داد:

من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی از آن با تو

از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیا موزد

خداوند پاسخ گفت :

اشرف مخلوقات من بالاخره دریافتی که چه از من بخواهی

به خاطر داشته باش در مسیر عشق ورزیدن به من

به مقصد دوست داشتنه

دیگران خواهی رسید*

شعر
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 19:42 روز 88/07/26
| لینک ثابت

  اسفستان می سوزدش

دستی بزن به حلقه ی ِ چشم انتظار ِ در

 

امشب دلم بـرای تـو تنگ است زودتـر

 

از بس همیشه نام ِ تو را گریه کرده ام

 

چشمم درون ِ کـاسه  شده آبـدیـده تــر

 

آیینه تـا  شکست ، پـدیــدار شد در او

 

تصویری از شکستن یک مرد ِ خیره سر

 

شب در صلیب ِ زخم ِ خودم تیر می کشم

 

سر گیجه ام گرفته از این شهر ِ بی خبر

 

نام آشنای ِ جـاده ی در خـود تنیده ام

 

هر روز می کشم تن ِ خود را کلاغ پــر

 

دندان به روی ِ حـوصله هایم گـذاشتم

 

در کوچه ای که گم شده یک عشق بی ثمر

 

مـن، رونوشت دغدغه هـای ِ قدیمی ام

 

این مهرو..این اصالت ِ دیرین یک اثر

 

.

.

می قاپی از لبـم غـزل !!! ای زاغ لعنتی

 

از ارتفاع آبـی ِ خــودکــار ِ مــن بـپـر

اسفستان اوغلی

شعر
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 1:25 روز 88/07/26
| لینک ثابت

  خیام نیشابوری

قومی متحیرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آن که بانگ آید روزی

کای بی خبران! راه نه آن است و نه این


گرمی نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را

————————————————————————
گویند بهشت و حور عین خواهد بود
آن جا می و جام و انگبین خواهد بود
گرما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود

شعر
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 20:34 روز 88/07/18
| لینک ثابت

  علی ای همای رحمت

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را

دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگیتن پادشاهی دهد از کرم گدا را

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوشت عهد بندد زمیان پاکبازان
چو علی که می تواند که به سر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را

به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که زکوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آنکه شاید برسد به خاک پایش
چه پیام ها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که زجان ما بگردان ره آفت قضا را

چو زنم چو نای هر دم ز نوای شوق تو دم
که من غریب خوش تر بنوازد این نوا را

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام شنایی بنوازد آشنا را

زنوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

( شهریار )
اسفستان اوغلی
شعر
نویسنده : مهدی عمیدی | ساعت 16:36 روز 88/06/18
| لینک ثابت